
امتحان که داشته باشی
وسخت درگیر امتحانات پایانی ات باشی ، یک دفعه دفعه دلت میگیرد برای گلستان شهدا...
آن هم کنار قبر شهید
آخوندی! (شهید مسعود
آخوندی)
بنشینی و درد دلی بگویی!از خطاها که کردی و
پشیمانی... از درد پشیمانی و خجالتت برابر خدا برایش بگویی...
خلاصه از زندگی ات
یا شاید هم از مناجات هایی ک خواندی و حسش
انگار حس دلچسبی نبود!آنهم بخاطر گناهانی که کردی!دعا به تنت نچسبید!
از دورانی که گذراندی و گاهی خدارا می بردی
از یادت!
موقع امتحان که می شد یادت می آمد خدایی
هست!
اما بازهم یادت میرفت که او معجزه ای بدون
تلاش تو نمی کند!
یا شاید هم از نمرات خودت که خنده دار است
برای شهید عزیزت می گویی!که در لب مرز پاس شدن است!!!
بالاخره شهیدمسعود
آخوندی بیشتر از تو درس خوانده. بسلامتی دانشگاه صنعتی بوده... خوب می فهمد که درس
خواندن چیست...
اما او از درس خواندنش هم هدف داشت
آخر هم به هدفش رسید
اما تو چه؟!...
هدفت از درس خواند پاس شدن است؟! آری؟
....
...
..
.
باید تلاش کنی تا برسی به آنجاها!
می شود!
اما مرد میخواهد و بس!
داشتم می گفتم! یا شاید هم دلت برود به سر
قبر شهید آخوندی عزیزو بخواهی قبرش را بادست خودت بشویی و اشک بریزی با او درخلوت
چه طعمی دارد با "عند ربهم یرزقون " ها پریدن! (حتی یک
ساعت!)
چقدر خودت را تحویل می گیری ! با شهدا پریدن! تلاش می خواهد و مجاهده
مرد عمل هستی؟
خب،
پس نیتی کن و با شهید
عزیز دردانه ای که داری، از امثال شهید آخوندی
ها... درددلی کن و عهدی ببند
بسم الله هم پرواز....!
راستی ما را هم دعا کن
....
یا زهرا س

داشت ماجرای قطع شدن پایش را تعریف می کرد. در بحبوحه عملیات کربلای 5 بود که
ترکش خورد به پایش. وقتی او را به درمانگاه خط منتقل کردند، دکترها گفتند: در
حالت عادی می توانیم پای شما را نگه داریم. ولی توی این شرایط، اگر بخواهیم پای شما
را جراحی کنیم، احتمالا باعث این بشود که بعضی از هم رزمان تان شهید شوند.
گفتم: خوب؛ راه دیگرش چی هست؟
گفتند: راه دیگرش، این است که پایت را قطع کنیم
فکر کردم و گفتم: قطع کنید!